Last Update : 05/11/2005

اگه داستانها باز نمیشن بیا اینجا

تا اطلاع ثانوی داستانهای جدید فقط به گروه ارسال میشوند . عضویت در گروه

٭ حموم دخترم
خيلی برام مهم بود که چی چاپ بشه که با بقيه فرق داشته باشه.همه می نويسن:به يک منشی يا مثلا يک همکار نيازمنديم.ولی من می خواستم يه چيزی باشه که با زبون بی زبونی بگم که ما يکيرو ميخايم که ساعتهای بيکاری شرکت خستگی ما رو در کنه٫مارو ماساژ بده ماهم حقوقشو ماه به ماه بيشتر کنيم.يهو اين به فکرم رسيد که بگم:به يک منشی با تجربه و کاردان سريعا نيازمنديم.آره اين خوبه.همين چاپ شد و هر کی زنگ ميزد ۴ تا سوال ازش ميکرديم و می گفتيم فلان روز بياد برای مصاحبه.اون روز مصاحبه دير رفتم شرکت و از دور ديدم به به ٫بره ها خودشون با پای خودشون اومدن٫تازه صفهم کشيدن.اومدم بيام تو شرکت يه نظر کلی ديدمشون. يکيشون رژلب ميزد٫اون يکی دگمه های بالای مانتوشو باز ميکرد که خط سينش معلوم باشه يکيم که بالای مانتوش اينقدر تنگ بود که نوک سينه هاش که زده بود بيرون منو ديونه کرد.حدود ۵ ساعت طول کشيد که اسم تلفن اکثرشون روگرفتيم که بعدا بهشون زنگ بزنيم.از بين اونها يکيشون خيلی ماه بود.اصلا با بقيه فرق داشت.۱هفته گذشت تا بهش زنگ زدم که بگم شما استخدام شدي.از همون پشت تلفن يه آخ جونی گفت که با خودم گفتم کاش زودتر بهش زنگ می زدم.تقريبا يک ماه از اونروز گذشت.يه روز جدی با خودم تصميم گرفتم که هدف اصلی استخدامش رو بهش عملی نشون بدم.قبل ناهار بهش گفتم که امروز ديرتر ميره خونه کار داريم.اونم هيچی نگفت و موافقت کرد.کار شرکت که تموم شد رفتم و دست و صورتم رو شستم که ترتيب منشيمون رو حسابی بدم.از کنار ميزش رد شدم ديدم داره با تلفن قربون صدقه يکی ميره.منم رفتم سمت دره اصلی و از تو قفلش کردم که يهو با صدای بلند گفت:شما چرا درو ققل کردين؟ديدم صحبتش رو تموم کرده با تلفن و داره مياد سمت من.سريع گفتم ميخايم راحت باشيم.بهش نزديکتر شدم و مچ دستشو گرفتم و آروم به سمت مبل چرمی گوشه سالن بردمش.نشست و پرسيد:بعد از يکماه تازه ميخوای راحت باشی؟منم خنديدم و همون طور که اون نشسته بود و من بالای سرش وايساده بود پامو گذاشتم لای پاش.دو زانو نشستم و گفتم:حقوق اضافه کاريت رو الان ميگيری يا سر ماه بهت بدم.اونم که شروع کرده بود داشت دگمه های مانتوشو باز ميکرد گفت:بستگی به شدت اضافه کاريش داره.رفتم از تو اتاق خودم تو تا گيلاس و مشروب رو آوردم و يه موزيک ملايم هم گذاشتم.ديدم داره خيلی آروم با ريتم موزيک کمرشو تکون ميده.اومدم پيشش نشستم.مشروب رو تا ته خورديم و ديگه طاقت دوتامون تموم شد.از زيره تاپش دستمو کردم تو و سينه هاشو يهو انداختم بيرون.اونم که لم داده بود رو مبل باسنشو تکون ميداد يعنی اينجامم بنداز بيرون.کفش و شلواره تنگ سفيدش که هميشه آرزو داشتم بهش دست بزنم رو سريع دراوردم.وای لای پاش چی بود.يه شرت تنگ مشکی٫اون رو هم که دراوردم ديدم زيرش يه خط ۵-۶ سانتيه که دورش يکم مو داشت.همونطور که رو زمين نشسته بودم پاهاشو انداختم رو شونه هام.لاش پاش که باز شد يه بوی لذت بخشی به دماغم خورد.دوتا دستمو بردم زيرش و باسنش رو بازش کردم.زبون فک دهن دندون ٫همرو کردم تو.اونم که از اون اول هی خودشو تکون ميداد و يه نواخت آخو اوخ ميکرد. منم همش تو اين تصور بودم که الان لخت شم چه بلايی سر لای پاش بيارم.تو اين فکر و کيفها بوديم که يهو موبايلش زنگ زد.وقتی گفت بايد جواب بدم پا شدم سريع موبايلش رو از روی ميز براش اوردم که زودتر حرفش رو بزنه که ما بتونيم ادامه بديم.تا اون حرف ميزد رفتم از تو دفتر کار خودم سريع زنگ بزنم خونه که دخترم تنها بود نگران نشه من ديرتر ميرم خونه.با هم حرف زديم و ازش پرسيدم که مامان اينا از شمال زنگ نزدن.گفت:چرا٫داره بهشون خوش ميگذره و پس فردا صبح حرکت ميکنن ميان.بهش گفتم که امروز کار دارم و ديرتر ميام و خداحافظی کرديم.سريع برگشتم توسالن که ادامه بديم کارمون رو با منشی خوشگلمون که ديدم دولا شده داره شرتش رو ميپوشه.گفتم:چيکار داری ميکنی٫چرا داری ميپوشی؟ گفت بايد برم. گفتم:کجا ؟ ما تازه داشتيم اضافه کاری شما رو برنداز ميکردم.گفت:نه بايد برم٫داييم زنگ زده و گفته زود بيا فلان جا٫منهم بايد برم.بهش گفتم:بابا من هنوز کاری نکردم که.آخه نميشه همينجوری بزاری بريکه.تا من داشتم اين حرفا رو ميزدم ديدم خودش همه لباساش رو پوشيد و رفت که خودش رو تو آينه نگاه کنه.بعد اومد يه بوس کوچولو داد و در رو قفلش رو باز کرد و رفت.منم موندم و خودم.خيلی اعصابم خورد شده بود. اينقدر حرصم گرفته بود که رفتم رو همون مبلی که روش لم داده بود جای باسنش رو بو ميکردم.دست ميکشيدم جايی که لای پاش و باسنش اونجا بود.ديگه کم مونده بود از شدت عصبانيت گريم بگيره.سريع کارامو انجام دادم و اتاقو روبه راه کردم.سوار ماشين شدم که برم خونه.نميدونم چجوری رانندگی کردم تا خونه.ماشين رو دم در گذاشتم و رفتم تو.سوييچ ماشين رو انداختم روميز و رفتم سر يخچال که يه غذايی گرم کنم و بخورم.با خودم گفتم شايد دخترم هم گشنش باشه و اونهم بخواد.برای همين رفتم سمت اتاقش که ازش سوال کنم.رسيدم دم در اتاقش.هر چی در زدم جواب نميداد.يه ذره گوش کردم ديدم داره صدای شير آب مياد.فهميدم که تو حمومه. درو باز کردم و رفتم تو.به دم درحومم که رسيدم قبل از اينکه صداش کنم از پنجره بالای در حموم توی حموم رو نگاه کردم.واای تقريبا همه چيز معلوم بود.اينقدر که تونستم حتی ببينم شرت پاشه و هنوز در نياورده.داشت سرش رو زيره دوش می شوست.از سر تا پاش رو از پشت شيشه خيلی هم واضح نبود نگاه می کردم. قدش حدوده ۱۶۵ سانت٫موهاش تقريبا بلند و باسنش که از کوچيکی يکم تاقچه بود رو تونستم ببينم.مونده بودم چيکار کنم که يهو يه فکری به ذهنم رسيد.آروم صداش کردم.جواب نداد.يکم بلند تر صداش کردم شنيد و گفت : بابا تويی٫بله ؟ منم مخصوصا يجوری که نتونه خوب بشنوه من چی ميگم و مجبور بشه برای اينکه بفهمه من چی ميگم در حموم رو باز کنه گفتم:آره.همينطور هم شد.اومد دم در و چونکه اصلا انتظار نداشت من خيلی نزديک به در وايساده باشم بهو در رو باز کرد و من تونستم خيلی سريع تو يه نگاه بدن خيس لختش رو از نزديک ببينم.خودش رو کشوند پشت در و دستهاش رو گذاشت لای سينه هاش که من نتونم خط سينش رو ببينم و سرش رو تا کمر آورد بيرون و گفت:بابا من نميدونستم تو اينقدر چسبيده به در وايسادی٫ترسيدم يهو.و با خنده ادامه داد:حتما ۲ ساعت هم هست که داری از پشت پنجره منو نگاه می کنی٫خب چيه؟منم که همينجوريش ديدونه شده بودم.اينم که هم از پشت پنجره و هم از نزديک ديده بودم٫وقتی ديدم با دستاش سينه هاش رو گرفته و تقريبا نوک سينه هاش از لای دستش زده بود بيرون و قشنگ ميشد تصور کرد که اگه الان دستاشو ور داره سينهاش چجوری ميزنه بيرون زبونم بنده بود که چی بگم.تو همين تصورها بودم که يهو بلند تر گفت:بـابــــا چيکار داشتی؟٫خوبه حالا تا ما يادمونه تو و مامان هميشه باهم ميرين حموم.يه جوری نگاه ميکنی بدن منو انگار تا حالا نديدی.منم که ديگه مجبور بودم يه چيزی بگم با يکم خنده گفتم:من و مامانت که با هم ميريم فرق داره.گفت:چه فرقی داره٫اونی که تو ميخوای رو مامان داره که.منم همين جور که سعی می کردم زاويه ديدم رو يه جوری تنظيم کنم که بتونم بدنش رو بيشتر ببينم جواب دادم: نه عزيزم٫خيلی فرق داره.مثلا مامانت که دستش رو ميزاره رو سينهاش٫سينهاش از لای دستش نميزنه بيرون ولی ماله خودتو نگاه کن.ببين همش ار لای انگشتات زده بيرون.گفت:يعنی ماله من از ماله مامان بهتره؟گفتم:تا اينجايی رو که من ديدم آره.و برای اينکه فکرش رو بيشتر به اون سمت ببرم گفتم:با مامان اينا که حرف زدي٫گفتن امروز نميان نه؟ خيلی خوب منظورم رو فهميد و گفت:نخير نميان٫شما خيالتون راحت باشه.قبل از اينکه فکر کنم الان چی بگم گفت:بابا يخ کردم٫يا بزار ما بريم تو يا شما هم تشريف بيارين.منم که ديدم خودش اينجوری ميگه گفتم:باشه.ما ميايم تو.اومدم برم تو که دستاشو از روی سينه هاش ورداشت و پيرهن منو کشيد و گفت:با لباس؟شما با لباس ميرين حموم؟پيرهن و شلوار و جورابم رو دراوردم و اروم رفتم تو.اول اون يکم بخاری که تو حموم بود چشمام رو يذره سوزوند.بعد از چند ثانيه که عادت کردم چشمام رو قشنگ باز کردم ديدم داره زيره دوش خودشو ميشوره.تا منو ديد که دارم بهش نکاه ميکنم گفت:آخيش بالاخره يکی پيدا شد پشت مارو قشنگ بشوره٫بابا بيا پشت منو بشور.صابون مايع رو ريختم رو شونهاش و همينطور که صابونه ميومد پايين با دستم پخشش می کردم و کل پشتش رو دستمالی کردم و شستم.از پشت از زيره بغلش دستمو بردم جلو.خورد به سينهاش.اول خيلی آروم سينهاشو با همون صابونی که تو دستم بود مالوندم بعد يهو هر دو تا سينش رو گرفتم تو دو تا دستام.اين کارو که کردم خودش آروم برگشت.هر چی خواستم لبش رو ببوسم نتونستم.گردنش رو خوردم و دستام رو هی ميبردم پايين تر.ماله من که ديگه به اوج بزرگی خودش رسيده بود رفته بود لاش پاهاش.اونم انگار از اين مسئله خيلی خوشش اومده بود پاهاش رو جمع ميکرد که ماله من رو بيشتر لای پاهای خودش حس کنه.منم تا ديدم از اين حالت خوشش اومده با يه دستم شرتم رو دراوردم.فقط با بدنش بازی ميکردم و دست ماليش می کردم.داشتم با نوک انگشتام با لای پاش بازی ميکردم که هم اون خيلی خوشش ميومد و هم خيلی داغ و کوچولو و مومويی بود که يهو محکم چسبوندمش به خودم و ماله خودم رو قشنگ گذاشتم لای پاهاش و با دو تا دستم باسنش رو گرفتم.باسنش خيلی قلمبه بود برای همين بيشترش ار لای دستم زده بود بيرون.اونم يه دستشو از پشت از لای پاش آورده بود جلو و ماله منو مومالوند به اونجای خودش.تو اين دست مالوندنها بوديم که بهش گفتم دولا شو و دستاتو بذار روی لبه وان و پاهاتو باز کن که من از پشت بذارم لای پاهات.همين کار رو کرد.هی خودم رو جلو عقب ميکردم و با دست ميزدم به زيره باسنش.چون تو حموم بوديم صداش خيلی ميپيچيد و من بيشتر خوشم ميومد.اومدم خودم رو دولا تر کنم که بتونم سيته هاش رو هم از پشت بگيرم که برگشت و گفت: بابا من حلقويم٫ميتونی راحت باشی.گفتم:جدی؟ گفت:آره٫ميتونی امتحان کنی و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد و با دستش ماله منو گرفت و اول مالوند به ماله خودش و خيلی راحت کرد تو.منم که ديدم اينجوريه با دو تا دستم اينور و اونور کمرش رو گرفتم و با دو تا انگشت شستم لای باسنش رو از پشت باز کردم و تا ته کردم تو.هی خودمو جلو عقب می کردم.اونم که تا حالا فقط آخو اوخ ميکرد ديگه داشت جيغ ميکشيد.هی ميگفت:وای نسا ٫وای نسا٫ادامه بده ادمه بده.منم تا ميتونستم محکم تر و تند تند تر ميکردم تو اونجاش.ديگه ماله من داشت ميومد.تا آخرين لحظه قبل از اينکه بياد ماله خودم رو تو ماله اون محکم نگه داشتم.بعد دراوردم و از پشت گذاشتم لای خط باسنش و آبم يهو ريخت لای پاش.اونم شروع کرد با دستش آب منو ميمالوند به همه جای پشتش.من همون جوری که از پشت دولا شده بود و لای پاهاشو باز کرده بود بوسش کردم و ار حموم اومدم بيرون.رفتم بالا تو حموم خودمون و يه دوش سريع گرفتم و اومدم پايين.ديدم يه حوله دور خودش پيچيده و داره با يه حوله ديگه موهاش رو خشک ميکنه.ازش پرسيدم توهم غذا می خوری برات گرم کنم؟ گفت آره خيلی گشنمه.منهم همه غذا رو گرم کردم و با هم خورديم و تو دلمون آرزو کرديم اونا از شمال زنگ بزنن بگن خيلی بهشون داره خوش ميگذره و يک هفته ديگه هم اونجا ميمونن.

 

٭ خون
کس زنم ديگه برام اونقدر جذابيتی نداشت.آخه چقدر اون کسو بکنم.بسه ديگه.اصلا زنمو که از دور ميديدم سايز پستوناشو٫نوک قهوه ای سينه هاشو٫چاک کونشو خط روی کسشو اون سوراخ گشاد کسش همش با هم در يه لحظه ميومد جلو چشمم.نتها چيزيو که نميتونستم خوب تصور کنم سوراخ کونش بود.آخه هيچوقت از کون نميداد.حتی يبار موهای لای پاشو که براش ميزدم دور سوراخ کونشم تميز کردم ولی بازم از کون نداد.دوسش داشتم ولی نه زياد.بيشتر از اونکه واقعا دوسش داشته باشم بش عادت کرده بودم و از روی همين عادت بش ميگفتم دوستت دارم.ولی در عوض عاشق منشيم بودم که قبلا تو شرکتم کار ميکرد.مسه هلو بود.راه که ميرفت مسه اين مانکنا پاهاشو ميزاشت جلوی همديگهو راه ميرفت که کونش قر بده.يه کون قلمبيم داشت که وقتی ميشست رو صندليش نصفش ار اينورو اونور صندلی ميفتاد بيرون.منم که هر وقت به زنو دختری نگاه ميکردم اولين جاييشو که ديد ميزدم کونش بود چون کون نرم قلمبه لذت سکسو برای من ۹۲۸۳۴۹۲۳ برابر ميکرد.مخصوصا که يه کون لخت جلوم باشه٫با ۴ تا انگشت بالاشو بگيرمو با تو تا انگشت شستم چاکشو از عقب ياز کنم که کسش از لاش بزنه بيرون.فکر کردن به اين چيزا کاره هميشگی من بود.اونروز هم تو همين فکرا بودم که اگه دختری روزی ۳ بار به آدمای مختلف کس نده پس چجوری ميتونه تجربه کافيو پيدا کنه که بعدا بتونه زنه کاملی برای شوهرش باشه٫که يهو يکی در زدو گفت:قربان٫براتون نامه اومده٫الان ميل دارين براتون بيارم؟‌گفتم:بيارينش ببينم چيه.نامرو آوردنو منم در اتاقو بستمو نشستم رو صندليم.پاکتو اولش يزره بالا پايين کردم ديدم توش يه چيزی سنگين تر از يه نامس. يزره با دقت بيشتری بش دست زدم ديدم چتنا چيزه قطورتر از نامه توشه.کنجکاويم زياد تر شد ببينم چيه.با احتياط که چيزای توش پاره نشه بالای پاکتو پاره کردم.خيلی آروم با دستم چيزايی که توش بودو دراوردمو دونه دونه گذاشتم رو ميز.توی پاکت يسری عکس بود.چتنای اوليش فقط عکس کونو کس باز شده بود.بعديشو که ديدم يهو دستام شروع به لرزيدن کرد.اين عکسا چيه٫چشمامو کامل باز کردم که درست ببينم ولی اشتباه نميديدم.اون عکسای بدنه لخت زنم بود که يکی برام فرستاده بود.اول فکر کردم يکی داره بام شوخی ميکنه ولی من بدنه لخت زنمو و مدلی که دستاشو ميزاره رو تختو قمبل ميکنه که کسش از لای پاش بزنه بيرونو خوب ميشناخت.نميدونستم بخندم يا داد بزنم.پشت نامرو نگاه کردم ديدم آدرس فرستنده هم نداره.باروم نميشد و ميدونستم که اون يه شوخی نبود.حدود ۷-۸ تا عکس بود.دونه دونه با ناباوری نگاه ميکردمو لحظه به لحظه پيشونيم بيشتر خيس عرق ميشد.ديگه نتونستم سر جام بشينم.پاشدو وايسادمو عکسارو پرت کردم رو زمين. ولی سرم گيج ميرفت.اصلا نميدونستم بايد چيکار کنم چون هنوز باورم نميشد.اون لحظه فقط دوتا کار تونستم بکنم.اول اينکه تا ميتونم محکم با مشت بزنم رو ميز که از حالت وحشيگری در بيام که بتونم درست فکر کنم و دوم اينکه منشی رو صدا کنم.منشی تا درو باز کردو منو ديد از ترس يهو گفت :‌وای وای و سريع بقيه رو صدا کرد.منم برای اينکه نميخواستم تو اون حال با کسی جرو بحث کنمو سر کسی عربده بکشم در اتاقو بستمو سعی کردم چنتا نفس عميق بکشم.از شدت حرص و عصبانيت چشمام قرمز شده بود و تنها فکری که يهو اومد به ذهنم تلفن زدن به چند نفر بود.قبل از اينکه گوشی تلفنو ور دارم ديدم از پشت در دارن صدام ميکنن که قربان حالتون خوبه٫کمکی احتياج ندارين.منم يهو کفرم درومد و چنان دادی سرشون کشيدم که همون لحظه همشون ساکت شدن.گوشی تلفنو ورداشتمو زنگ زدم به اونايی که ميشناختمو بشون گفتم همين الان مياين دفتر منو گوشيو گذاشتم.خيلی نگذشت و داشتم عکسارو از رو زمين جم ميکردم که منشی با ترسو لرز با تلفن داخلی به خبر داد که چند نفر با شما کار دارن...نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم بيان تو و گوشيو گذاشتم.دوستام تا اومدن تو و منو ديدن خيلی تعجب کردن.منم پيپمو روشن کردمو بشون گفتم بشينين و يراست رفتم سر اصل مطلب.پاکت خالی نامرو دادم نشونشون دادمو گفتم:فقط ۳ روز وقت دارين آدرس فرستنده اين نامرو پيدا کنين.پاشدم در اتاقو باز کردمو دوباره نکرار کردم فقط ۳ روز و با دست بشون اشاره کردم که ميتونين برين.اونا که رفتن در اتاقو از پشت قفل کردمو به این فکر کردم که الان که ميرم خونه چه عکس العملی بايد از خودم نشون بدم.زياد نتونستم تو دفتر بمونم.گره کراواتمو سفتر کردمو سوئيچ ماشينو ورداشتمو از شرکت اومدن بيرونو ماشيونو روشن کردمو رفتم سمت خونه.دم در خونه که رسيدم اول تو آينه موهامو يکم مرتب کردمو از ماشين پياده شدمو رفتم سمت خونهو در زدم.زنم از پشت آيفن تصويری منو ميديد ولی عادت داشت باز بپرسه کيه.ميگفت: دوست دارم صداتو قبل از اينکه بيای تو خونه بشنوم.درو باز کردو رفتم تو.تا ديدمش رفتم سمتش.کتمو دراوردمو با تمام وجود تو چشماش نگاه کردمو با هر دو تا دستم محکم بغلش کردمو فشارش دادمو تا ميتونستم بوسش کردمو پشت سر هم بش ميگفتم دوست دارم.شامو آوردو خورديمو بر خلاف شبای ديگه اينبار من بزور بردمش تو اتاق که لختش کنم.اون شب زنم داشت شاخ در مياورد چون تا حالا من اونقدر بهش ابراز علاقه نکرده بودم.چراغو خاموش نکرده لخت مادرزادش کردم.زنم معمولا شورت نمپ پوشيد.کرستشو پرت کردم اونورو يراس رفتم سر کسشو اونقدر محکم چوچول کسشو مک زدم تو دهنم که دادش درومد.موهامو ميکشيدو ميگفت يواش وحشی٫کس جنده که نميکنی٫کس زنته٫يجور بخور که يچيزيم برای بعدت بمونه.ولی من به اين کارا کاری نداشتم.خط کسشو با انگشتام باز کردمو توی کسشو تو نور چراغ قشنگ برسی کردم.قلمبگی کسشو که ديدم ديگه بقول خودش وحشی شدمو لنگاشو انداختم رو شونم که کسش قشنگ از لای پاش بزنه بيرن.اول يذره با کسش بازی بازی کردم که توش خيس شهو کردم تو.اونقدر محکم ميکردمش که طفلت به عرعر افتاده بود.آبمم همرو ريختم تو و لنگاشو بستمو خودشو با کسش تو اتاق تنها گذاشتم.کارامو کردمو زودتر از هميشه رفتم تو اتاقو خوابيدم.از اون شب ۲ روز گذشت.تو دفتر خودم بودم که منشی تلفنو وصل کردو گفت:‌تلفن دارين.گوشيو ورداشتم ديدم همونايی بودن که فرستاده بودمشون دنبال آدرس فرسنتده نامه.بشون گفتم همين الان بياين دفتر.خيلی سريع خودشنو رسوندنو گفتن که آدرسو پيدا کردن.اسم خيابونو که گفتن خودم فهميدم که کاره کيه.کسی که اون عکسارو فرستاده بود دوست پسره قبلی زنم بود.شک کرده بودم بازم باهم رابطه دارن ولی هيچ وقت دنبالشو نگرفته بودم.عصر اون روز چند ساعت زودتر کارو ول کردمو کتمو پوشيدمو رفتم سراغ فرستنده نامه.از روی شماره پلاکی که بم داده بودن خونرو پيدا کردم.ماشينو همون جا پارک کردمو رفتم سمت خونه.دوست پسره قبلی زنم نقاش بود برای همين همه درو ديواره خونش رنگوارنگ بود.در زدم ولی کسی جواب نداد.محکم تر که در زدم ديدم يکی از پشت در ميگه:کيه.‌اسمشو که گفتم خيالش راحت شد که من آشنام.فقط منتظر بودم که درو باز کنه که همينطور هم شد.تا درو باز کرد هولش دادم تو و وارد خونه شدم.منو که ديد رنگش پريدو بيشتر از اين تعجب کرد که من از کجا فهميدم که اون عکسارو فرستاده.شروع کردم باش حرف زدن.از کارش پرسيدمو از جوابايی که ميداد فهميدم بخاطر مشکل مالی که داره با زنم ايجاد رابطه کرده.همينجور که داشت حرف ميزدو سعی ميکرد مسائل ديگرو بکشه وسط يهو رفتم سمتشو هولش دادم رو تخت.تا افتاد رو تخت چشمم افتاد به انگشتر عروسی زنم که روی تختش جا مونده بود ولی اصلا بروی خودم نياوردم.اونم سعی کرد مثلا تا قبل از اينکه من انگشتز زنمو رو تختش ببينم يجوری قايمش کنه که من نبينم.بش گفتم پاشو وايسا.پاشد وايساد.با صدای بلند و خشن ازش پرسيدم:چی ميخوای بگی٫تو هم با صدای بلند جواب بده.ديدم داره گريش ميگيره.همونجور که سرش پايين بود يهو داد زد:تينا عاشقه منه.اينو که گفت هر دوتامون برای ۱-۲ دقيقه ای ساکت شديم.صدای نفس کشيدنمونم نميومد.چنتا نفس عميق کشيدمو چند قدم رفتم عقبترو با يه قدرت اراده جزابی بش گفتم:قبول کن.ميدونستم نفهميده من چی گفتم برای همين دوباره ولی اينبار يکم بلندتر گفتم:قبول کن.يهو صداش درومدو گفت:چيو؟گفتم فقط قبول کن.سرشوآورد بالا٫موهاشو داد پشت گوششو دوباره پرسيد:آخه چيو قبول کنم؟چی ميخوای از من که ميگی قبول کن.برای چند ثانيه تو چشماش نگاه کردمو قبل از اينکه دوباره بگه چيو قبول کنم بش گفتم:زنمو بکش.اينو که گفتم ديدم خندش گرفت.منم رفتم جلو و ۳-۴ تا سيلی محکم زدم تو گوشش.سرشو که آرود بالا بش گفتم:من بهت پول ميدم که زنمو بکشی.آره نا نه؟گفت:در قبال چی؟گفتم:پول.گفت:ولی من قاتل نيستم و اين کارو نميکنم.بش گفتم:تو اين کارو نميکنی چون فکر ميکنی که نميتونی بکنی.قتل آدم کشتن نيست٫کشتن آدم قتله.تو ميگی قاتل نيستی چون فکر ميکنی که نميتونی يا نميخوای آدم بکشی پس اگه فکر نکنی که چيکار ميکنی هر کاريو ميتونی بکنی.گفت:ولی آخه من...حرفشو قطع کردمو ادامه دادم:هميشه برای دانستن يک چيز شهامت لازمه و قبل از فهميدم يک چيز راه فهميدم اون چيز مهمه و تصميم به انجام يک کار برای هر کس در يک لحظه گرفته ميشه و اون لحظه برای تو همين الانه.آره يا نه؟گفت:خب چجوری و کجا و چقدر؟بش گفتم:چجوری و کجاشو فردا که اومدی خونمون٫تو خونه خودم بهت ميگم و چقدرشم هر چقدر که تو بگی.قبل از اينکه بگه چقدر ميخواد بش گفتم:من گفتم هر چقدر که تو بگی پس احمق نباش و هر چقدر که دوست داری بگو.ديدم برای چند ثانيه فکر کردو بعد يه نفس طولانی کشيدو يه عدد خيلی بزرگی گفت که من فکر نميکردم اونقدر بگه.گفت:خوب٫نظرت چيه؟خودت گفتی هر چقدر دوست دارم بگم و اگه اين مقدار پولو ندی امکان نداره اين کارو بکنم.پپپمو روشن کردم.رو صندليش نشستمو بش گفتم:دو برابره اينقدرو بهت ميدم.نصفشو که ميشه همونقدری که خودت گفتي قردا شب که اومدی خونمون بهت ميدم٫بقيشم وقتی کار تموم شد.ديگه نذاشتم حرف زيادی يزنه و قرار فردا رو باش گذاشتمو برگشتم خونه.اون شب از زنم خواستم برام برقصه.چيزی که تا حالا از زبون من نشنيده بود که ازش بخوام برام انجام بده.همونجور با رقص کسشو نشمون ميدادو کونشو ميکرد طرف منو قمبل ميکردو ميرقصيد.همونچور که رو کاناپه دراز کشيده بودم کشيدمش سمت خودمو تا ميتونستم کردمش.اونقدر از زير زده بودم به لمبراش که تا صبح آخو ناله ميکرد.صبح که از خواب بيدار شديم قبل از اينکه برم سر کار بش گفتم من امشب جلسه دارمو نميتونيم با هم بريم مهمونی.گفت:پس يعنی من تنها برم؟بش گفتم:آره٫من شب خونه منتظرت ميمونم.بوسش کردمو رفتم شرکت.مخصوصا چند ساعت ديرتر رفتم خونه که مطمئن باشم که زنم رفته مهمونيو خونه نيست.کارامو کردمو منتظره دوست پسره زنم شدم که بياد.با چند دقيقه تاخير ديدم زنگ خونرو زد.درو باز کزدمو اومد تو.بش ودکا پيشنهاد کردم ولی يذره بيشتر نخورد.گفت:خب از کجا شروع کنيم؟بش گفتم:پس کيفتو بذار رو مبلو دنبالم بيا و خوب گوش کن من چی ميگم.اونم رفت کيفشو گذاشت اونجايی که من گفته بودمو گفت:من حاضرم.گيلاس خودمو خوردمو يه دستی به موهام کشيدمو بش گفتم دنبالم بيا و گوش کن:اول بردمش جلوی پنجره اصلی و از اونجا در پارکينگو بش نشون دادمو بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰ من از خونه ميرم بيرون.تو بايد پشت در منتظر باشيو تا در پارکينگ باز شد بيای تو خونه.بعد رفتيم توی انباری پايين خونه.زير يکی از ميله هايی که اونجا بودو بش نشون دادمو گفتم کليد خونرو ميزارم اينجا.در انباری بازه٫بيا تو و کليد خونرو از اينجا وردار.رفتيم تو يکی از راهرو هايی که به حموم نزديک بود.وارد حموم شديم.بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰:۳۰ به اون تلفنی که ته راهرو ميبينی زنگ ميزنم.زنم اون موقع اينجا تو حمومه ۳ تا زنگ اولو جواب نميده تا از تو حموم بياد بيرون تلفن ۴ تا زنگ ديگه هم ميخوره.سر زنگ هشتمی زنم ميرسه به تلفن و گوشيو ورميداره.گوشيو که ورداشت کارتو شروع ميکنی.بعد رفتيم تو آشپزخونه که درش پشت به همون تلفن بودو بش گفتم تو اينجا منتظر ميمونی.تا زنم گوشيو ورداشت از پشت بش حمله ميکنيو کارو تموم ميکنی.از تو آشپزخونه هم يسری ابزار مثله چاقو٫ساتور و .. نشونش دادم که اگه ميخواد از اونا استفاده کنه.بعد رفتيم تو اتاق کارم تو خونه و همونجا نصفه پولو بش دادمو يذره باهم حرف زديمو اون رفت.اونشب زنم يذره ديرتر از حدمعمول اومد خونه.وقتيم که اومد بش گفتم چقدر دوسش دارمو به وجودش چقدر افتخار ميکنم.اونشب دست به کسش نزدمو راحت خوابيديم.فردا بعد از ظهر کارامو کردمو برای شب آماده شدم.من اون موقع يروز در هفته ميرفتم خونه يکی از همکارام.همه دور هم جمع ميشديمو پکر بازی ميکرديم.اون شبم يکی از همون شبا بود.تا ساعت ۹:۱۵ گذشت تا اينکه من رفتم سراغ زنم.همونجور که داشت تو اتاق خواب به لباساش ور ميرفت از پشت پريدم روشو تا ساعت ۹:۳۵ يراه کسشو کردمو پتورو کامل کشيدم رومون که بعدش مجبور بشه بره حموم.کارمون که تموم شد خودم بغلش کردمو بش گفتم:من هميشه چيزيو تا اون اندازه ای دوست دارم که بتونم مرگشو ببينم.يذره ترسيد ولی خنديدم که فکر کنه شوخی کردم.گذاشتمش تو حمومو شير آبم براش باز کردمو خودم سريع آماده رفتن شدم.ساعت ۹:۵۲ بود که در حمومو بستمو دويدم سراغ دسته کليدش که طبق معمول گذاشته بود رو ميز .سريع کليد خونرو از تو دسته کليدش ورداشتمو رفتم تو انباريو کليدو گذاشتم همونجايی که گفته بودمو ماشينو از دور روشن کردمو نشستم تو ماشين.ساعت ۹:۵۹ بودکه خيلی آروم درو باز کردمو با ماشين از پارکينگ رفتم بيرون.از دور ديدم که پسره با يه نقاب مشکی وارد خونه شد که کارشو شروع کنه.خونه ای که توش پکر بازی ميکرديم تقريبا نزديک خونه خودمون بود.ساعت ۱۰:۱۵ رسيدم اونجاو بازيو شروع کرديم.يه چشمم به ورقام بودو يه چشمم به ساعت.ساعت ۱۰:۲۹ گفتم من بيرونم و بازيو ادامه ندادم.قبل از اينکه ثانيه شماره ساعت بياد رو عدد ۱۲ اونيکی موبايلمو از تو جيبم دراوردمو شماره خونرو گرفتم.سر ساعت ۱۰:۳۰ تلفن خونه اولين زنگو زد.قلبم خود به خود تپشش دو برابر شد.زنگ دومم.نفسم به سختی بالا پايين ميرفت.زنگارو ميشمردم تا به زنگ هشتم برسم زنگ پنجم٫ششم٫هفتم و بالاخره هشتم.زنگ هشتمو که زد گوشيو قطع کردم.برگشتم سر ميزو گفتم:ادامه ميدم.يدست ديگه هم بازی کردمو من يهو اورکتمو پوشيدمو گفتم من امشب ديگه بازی نميکنم.از خونه اومدم بيرونو سوار ماشين شدم.تو راه به اولين خرابه ای که رسيدم دستمو از ماشين بردم بيرونو اون موبايليو که باهاش به خونه زنگ زده بودمو از پنجره انداختم بيرون.سرعتمو بيشتر کردم که زورتر به خونه برسم.سر کوچمون که رسيدم ماشينو همونجا پارک کردمو تا دم خونرو پياده رفتم.رسيدم به دم در خونه.کليد خودمو از تو جيبم دراوردمو در خونرو باز کردم.طبقه پايين هيچ خبری نبود.آروم از پله ها رفتم بالا.تمام حواسم به دورو ورم بود که ببينم چه خبره ولی اصلا هيچ صدايی نميومد.رسيدم به طبقه بالا.چشمم که به راهرو افتاد تصميم گرفتم اول برم تو حمومو ببينم.قلبم خيلی تند تند ميزدو با تمام وجود به اطرافم نگاه ميکردم.همه جا ساکت بود که يهو يه صدايی منو سر جام ميخکوب کرد.دقت کردم ببينم درست شنيدم يا نه.دوباره اون صدا اومد.باورم نميشد چی دارم ميشنوم.صدای زنم بود.تا صدای زنمو شنيدم دويدم سمت صدا که از تو آشپزخونه ميومد.به آشپرخونه که رسيدم يهو دهنم باز موند.ديدم زنم خونی و زخمی افتاده يور آشپزخونه و داره با دستش يچيزيو به من نشون ميده.سريع مسير دستشو تعقيب کردم ببينم تو اون حال چيو ميخواد بم نشون بده.رومو که برگردوندم به اون سمتی که زنم داشت نشونم ميداد يهو نفسم بند اومد.چشمام داشت از حدقه در ميومد.ديدم اون پسره افتاده رو زمين و يکی از چاقوهای آشپزخونه تا نصفه تو گردنشه.دور تا دور پسررو خون گرفته بود.سريع برگشتم سمت زنم.بغلش کردمو بردمش تو اتاق خوابمونو گذاشتمش رو تخت.هرچی ازش سوال ميکردم چی شده جواب نميداد.از ترس و شکه ای که شده بود زبونش بند اومده بود.اونو همون جوری تو اتاق ولش کردمو دويدم سمت پسره.ديدم دورش دريای خونه.تا جايی که ميتونستم با فاصله ازش رو زمين دوزانو نشستمو تو جيباش دنبال کليد خونه ميگشتم.هنوز کليدو پيدا نکردم که شنيدم که زنم با اون حالش از تو اتاق خواب داره با پليس تلفنی بزور حرف ميزنه.وقته اينو نداشتم که برمو جلوشو بگيرم.خيلی سريع همه جيبای پسررو گشتم تا کليدو پيدا کردم.بعد سريع رفتم سروقت دسته کليد زنمو کليدو زود دوباره گذاشتم تو دسته کليدش.از پله ها دويدم رفتم سراغ در اصلی خونه و با يه پيچ گوشتی سوراخ کليد درو خراب کردم.بعد رفتم تو دستشوييو دستامو شستمو برگشتم پيش زنم تو اتاق خواب.ديدم داره گريه ميکنه.تا منو ديد گريش بيشتر شدو منو محکم بغل کرد.منم بغلش کردمو گفتم:عزيزم ديگه نترس من اينجام٫همه چيز تموم شد.و شروع کردم نازش کردن.زياد نگذشت که در خونه رو زدن ۷-۸ تا پليس ويژه قتل وارد خونه شدنو يذره از ما سوال جواب کردن.منم همش ميگفتم زنم الان حاله مساعدی برای اين کارا نداره و مارو تنها بزارين.اوناهم قبول کردن و فقط از من خواستن که باهاشون برم تو آشپزخونه که اگه ميشه همون موقع جسدو قبل از اينکه تکونش بدن شناسايی کنم .چنتا از پليسا با دستکش رفتن بالای سر جسد پسرهو سعی کردن آروم ماسکشو در بيارن.منم خودمو متعجب و کنجکاو نشون ميدادم.ماسکو که آروم آروم بالا کشيدن دهن من بيشترو بيشتر باز ميشد.واقعا از شدت تعجب حتی پلک هم نميتونستم بزنم.دستام همونجوری بی حرکت مونده بود.ماسکو که کامل ورداشتن از من سوال کردن:ميشناسيش؟منم که تا اون موقع اونو واقعا نديده بودم و نميشناختمش گفتم:نه.آخه اونی که به زنم حمله کرده بودو الان رو زمين افتاده بود دوست پسره زنم نبود٫يکی ديگه بود.اصلا نميفهميدم چی شده.فقط ازشون خواستم که مارو تنها بزارن. اونا هم يه قرار برای فردا صبح گذاشتنو از همونجا به يه آمبولانس زنگ زدنو جسد اون يارو رو با خودشون بردن.منو زنم تا صبح پيش هم بوديمو من همش سعی ميکردم خيالشو از هر جهت راحت کنم که يه غريبه بوده اومده تو خونه و همه چيز ديگه تموم شده.ولی خودم هموز تو اون شک بودم که پس اين پسره که تو خونه ما بوده کی بود.فرداش رفتيم اداره پليسو يسری سوال جواب کردنو دوباده قرار های بعديو برای کامل کردن پرونده گذاشتن.بين يکی از اين قرارا که چند روز فاصله بود برای اينکه يزره حال زنم بهتر بشه تصميم گرفتيم بريم ويلای خونواده زنم.اونجا هم همش از ما سوال ميکردن که چی شدو اون کی بوده اومده تو خونتون ولی با خواهش من و زنم ساکت ميشدن.روز دومی که اونجا بوديم قبل از خوردن صبحونه رفتم تو اتاق زنم که ديدم باز داره گريه ميکنه.بش گفتم:چيزی ميخوری من برات بيارم که گفت:نه٫فقطميخوام تنها باشم.منم به خواسته خودش تنهاش گذاشتمو رفتم سر ميز که با بقيه مشغول خوردن صبحونه بشيم.وسط خوردن صبحونه بوديم که چشمم افتاد به گوشی تلفنی که کنار ميز بود.با دقت که نگاه کردم ديدم يه چراغش روشنه.به اونايی که سر ميز بودن نگاه کردم ديدم همه دور ميزن و تنها کسی که پيش ما نيست زنمه و اون با اون حالش به تنها کسی که ميتونه تلفن بزنه همون پسرس.صبحونمو سريع خوردمو به بهونه سر زدن به زنم برگشتم تو اتاق خواب پيشش.ديدم گوشی تلفن سرجاشه و زنمم رو تخت نشسته.تا منو ديد گفت:ببخشيد اينهمه اذيتت کردم.منم بش گفتم:نه٫نه اصلا٫ولی بهتره که بازم دراز بکشی٫کاری داشتی منو صدا کن.دوباره رو تخت خوابوندمشو پشتشو کردم به تلفن.پتو رو کامل روش کشيدمو گوشی تلفنو آروم ورداشتمو گذاشتم تو جيبم.در اتاقو بستمو رفتم تو دستشويی و همون شماره ايو که زنم گرفته بودو دوباره گرفتم و صبر کردم تا گوشيو ورداره.چنتا زنگ که خورد پسره گوشيو ورداشتو گفت:عشق من٫اصلا نگران نباش من پيشتم....يهو پريدم وسط حرفشو گفتم:فردا صبح ساعت ۹ فلان جا همو ميبينيم.اينو گفتمو گوشيو قطع کردم.برگشتم پيش زنم و گوشيو آروم گذاشتم سر جاش.به بهونه کار نصفه شب حرکت کردم که فردا صبح سر قرار پسررو ببينم و قرار شد که فاميلای زنم چند ساعت بعد از حرکت من وقتی زنم از خواب بيدار شدو کاراشو کرد خودشون برشگردونن خونه خودمون.تقريبا يک ساعت زودتر رسيدم سر قرار و منتظرش وايسادم تا بياد.يزره از ساعت قرارمون گذشته بود که ديدم از دور داره مياد.از ماشين پياده شدمو رفتم سمتش.تا رسيد به من گفت:بريم اونجا و به يه جای خلوت که يکم با ما فاصله داشت اشاره کرد.با هم رفتيمو رسيديم به همونجايی که اون گفت.تا سرشو آورد بالا بش گفتم:پولو پس بده.تا اينو گفتم زد زيره خنده و گفت:تو بقيه پولو بده.يقشو گرفتمو کوبيدمش به ديوار پشتيشو بش گفتم:همين الان پولو ميدی يا...نذاشت حرفم تموم بشه که گفت:بريم تو ماشينت تا بت بگم کی به کی بدهکاره.سريع رفتيم تو ماشين.تو ماشين کنارم که نشست قبل از اينکه من حرفی بزنم خودش از توی جيبش يه نوار دراورد و گذاشت تو ضبط ماشين.چند ثانيه اول نوار خالی بود ولی بعدش من صدای خودمو از توی نوار شنيدم.ديدم دوباره خنده هاش شروع شد.صدای نوارو که زياد تر کردم فهميدم که اون روزی که من تو خونه خودمون داشتم نقشه قتل زنمو براش توضيح ميدادم اون با ضبط کوچيکی که تو جيبش بوده داشته صدای منو ضبط ميکرده.نذاشت نوار تموم شه.نوارو دراوردو گذاشت تو جيبشو در ماشنو باز کردو از ماشين پياده شد.ماشينو دور زدو اومد سمت شيشه من که باز بودو سرشو آورد دم گوشمو آروم گفت:فقط دو ساعت وقت داری.دو ساعت ديگه با کل پول همينجا ميبينمت.اينو گفتو آروم آروم از ماشين دور شد.اون لحظه از شدت حرصم چنتا محکم کوبيدم به فرمون ماشينو سرمو به صندلی تکيه دادم.هيچ راهی به ذهنم نميرسيد بجز اينکه پولو بش بدم.تو اون دو ساعت پولو تهيه کردمو پرگشتم همون جايی که با هم قرار داشتيم.سر ساعت ديدم اومد.در ماشينو باز کردو گفت:پولو بزار اين تو و در کيفه خودشو باز کرد.منم بسته پولارو گذاشتم تو کيفش.اونم نوارو بهم دادو گفت:معامله خوبی بود.از ماشين پياده شدو داشت ميرفت که داد زدم صداش کردمو بش گفتم:ميدونی داشتن پول لياقت ميخواد؟اينو که گفتم منو با تعجب نگاه کرد ولی ترجيح داد به راهش ادامه بده و هرگز نفهميد که وقتی من داشتم پولارو ميزاشتم تو کيفش بليط قطارشو که توی کيفش بودو ديدم و ميدونستم با چه قطاری در چه ساعتی و به کجا ميره.ساعت حرکت قطارش ۳ ساعت ديگه بود.تو اين مدت کارامو کردمو غذا خوردمو نيم ساعت قبل از حرکت قطار رفتم ايستگاه قطار و سوار همون قطار شدم ولی شماره واگن و کوپشو نميدونستم.همونجا وايسادم تا يکی ار مامورای داخل قطار اومد.تا بم نزديک شد بش گفتم:منو يکی از دوستای قديميم که از يه شهر ديگه مياد ميخوايم با هم با اين قطار سفر کنيم ولی من شماره واگن و کوپشو يادم رفته.مسئول قطار اول يزره از جواب دادن طفره رفت ولی وقتی با خواهشهای من مواجه شد از من اسم دوستم رو خواست.منم اسم پسررو بش گفتمو اونم شماره واگن و کوپشو از روی ليستی که داشت چک کردو بم گفت.اون که رفت سعی کردم به اعصاب خودم مسلط بشمو رفتم بسمت همون جايی که صندلی پسره اونجا بود.وقتی ديدم هنوز نيومده ترجيح دادم که اول واگن منتظرش بمونم.تقريبا نزديکای حرکتای بود که ديدم اومد و سوار قطار شدو رفت سر جاش نشستو در کوپشو بست.زياد به حرکت قطار نمونده بود برای همين سريع چاقو رو تو جيبم آماده کردمو دورو ورمو نگاه کردم و رفتم سمت کوپه پسره و در يه موقعيت مناسب که مطمئن بودم کسی منو نميبينه در زدم.اول جواب نداد ولی وقتی محکمتر در زدم يهو ار پشت در گفت:کيه؟منم صدامو يکم عوض کردمو گفتم:برای چک کردن بليطتون اومديم.اينو گفتمو منتظر شدم که درو باز کنه.باز دورو ور خودمو نگاه کردم و خيالم راحت شد که کسی اون طرفا نيست که منو اون لحظه ببينه.صدای باز شدن قفل در اومد.چاقو رو از تو جيبم دراوردم.اول لای درو يکم باز کرد ولی من خودمو پشت در قايم کرده بودم که مجبور بشه لای درو بيشتر باز کنه.همين کارو هم کرد و تا درو يذره بيشتر باز کرد پريدم تو و خودمو از جلو چسبودم بش.ديدم فقط تونست دو سه تا نفس بکشه.سرشو آرود پايين و ديد که تمام چاقو تو شيکمشه.سعی کرد چشماشو دوباره باز کنه ولی نتونست و افتاد رو زمين.منم درو زود بستمو خيلی سريع دنبال پولا گشتم.از تو کيفش پولارو ورداشتم و آخرين لحظه ای که اومدم از کوپه بيام بيرون برگشتم نگاش کردم ديدم چشماش بازه و ديگه نفس نميکشه.يزره با دفت نگاه کردم ديدم رو لباش يه خندس.فهميدم که آخرين لحظه که داشته ميمرده به يه چيزی ميخنديده و بعد مرده.اول تعجب کردم ولی وقتی يکم بيشتر کنجکاو شدم و دورو ورشو با دقت نگاه کردم ديدم تو مشتش يه چيزيه.کيفو همونجا رو زمين گذاشتمو رفتم پيششو مشتشو باز کردم.يه کاغذ تا شده تو مشتش بود.کاغذو با عجله باز کردم ديدم رسيد پسته.روشو که خوندم فهميدم که اين پسره نوار اصلی صدای منو برای زنم پست کرده.خيلی سريع رسيدو گذاشتم تو جيبمو پولارو ورداشتمو سريع از قطار پياده شدم.سوار ماشين شدمو سعی کردم تا جايی که ميتونم سريع رانندگی کنم که خودمو زودتر به خونه برسونم.نميدونم تا خونرو چجوری رانندگی کردم.به هيچی فکر نميکردم بجز رسيدن به خونه.اونقدر سريع رانندگی کرده بودم که حدود يک ساعت زودتر رسيدم.به سر کوچمون که رسيدم تازه فهميدم که رسيدم به خونه.با عجله ماشينو يزره مونده به دم در خونه پارک کردمو تا خودرو دويدم.خواستم درو باز کنم ولی يهو به فکرم رسيد که بهتره اول صندوق پستو چک کنم.با کليدم درو صندوق پستو باز کردم ولی هيچی توش نبود.دوباره برگشتم سمت در خونه و درو آروم باز کردم.از پلها رفتم بالا.از دور زنمو ديدم که رو تراس وايساده و داره آسمونو نگاه ميکنه.قبل از اينکه صداش کنم رفتم که روی ميزو چک کنم.ديدم روی ميز يسری نامه هست و يه بسته.نامه هارو سريع چک کردمو تا اومدم بسته هرو هم چک کنم حس کردم يکی داره از پشت بم نزديک ميشه.برگشتم ديدم زنمه.تا منو ديد خنديدو گفت:زود اومدی.گفتم آره٫خب حالت بهتره؟راحت اومدين؟ديدم گفت:آره٫منتظرت بودم زودتر بيای٫ولی خب خوبه که بالاخره الان اومدی٫راستی غذا ميخوری که؟گفتم:آره.خودش رفت تو آشپزخونه و از منم خواست که برم پيشش و همونجور که اون غذا رو آماده ميکنه منم باهاش باشم.قبول کردمو با هم رفتيم تو آشپزخونه.غذا که آماده شد با هم ديگه رو ميز چيديمو چون غذای اونشبو با ويسکی درست کرده بود لازم بود که همراهش ودکا هم بخوريم.من بقيه وسايل شامو چيدم رو ميزو اونم شمعهای روی ميزو روشن کردو نشستيم سر ميز.اول دو سه تا گيلاس ودکا باهم خورديمو بعد مشغول خوردن غذا شديم.آروم آروم ميخورديمو همراهش کل شيشه ودکا رو هم تموم کرديم.غذا که تموم شد خواستم از جام پاشم برم دستشويی که ديدم کل خونه داره دوره سرم ميچرخه.دستمو به ديوار گرفتمو خودمو به دستشويی رسوندم.تو آينه خودمو نميديدم دستو صورتمو شستمو اومدم بيرون ديدم زنم خودش ميزو تميز کرده و داره ميره تو اتاق خواب.منو که ديد اومد طرفمم و منو با خودش برد تو اتاق خواب.يه ودکای ديگه هم باز کردو چنتا گيلاس هم برای منو هم برای خودش ريختو با هم تا آخرشو خورديمو بعد بزور رو تخت دراز کشيدم.لباسامو همرو دراوردو خودشم لخت شد.چراغو خاموش کردو رو تخت پيش من دراز کشيدو پتو رو کشيد رو دوتامون.من اصلا هيچی حاليم نبودو اون خودش همش به من ور ميرفت.کسشو از پشت ميماليد به منو آخو آوخ ميکرد.بعد رفت پايينو شروع کرد ساک زدن.اونقدر کسشو به من ماليدو آخو اوخ کردو ساک زد که تو اون حال ماله من راست شد.بعد خودش نشست رومو با دستش کسشو باز کردو هی کير راست شده منو ميمالوند به دور سوراخ خيس کسش.داشت اين کارارو ميکرد که ديدم يلحظه دستشو برد زير بالشو دراوردو دوباره شروع کرد کسشو به کير من مالوندن.ميدونستم از اين کار خيلی خوشش مياد برای همين يذره که گذشت خودمو جابجا کردم که منم دستمو ببرم سمت کسش که منم کسشو براش بمالم.دستمو آوردم رو گردنمو داشتم ميبردم پاييترو حواسم فقط به کس زنم بود که يهو در يک لحظه احساس سوزشو درد شديدی کردم٫دستمو رسوندم به کس زنم که ديدم همه چيز خيسه.يهو دستمو از زيره پتو آوردم بيرون.اول دست خودمو چند ثانيه همونجور که بود نگاه کردمو يهو داد زدم.دستم پر خون بود.به زنم نگاه کردم ديدم با يه دستش داره به سينه هاش ور ميرهو اون يکی دستش هنوز زير پتوه.احساس دردم بيشتر شد.حس کردم تو دلم داره خالی ميشه.با تمام قدرتم زنمو هول دادم اونورو پتو رو تا نصفه زدم کنار.باورم نميشد چي دارم ميبينم.تند تند چنتا نفس کشيدمو دوياره به زيره پتو نگاه کردم و اينبار قشنگ ديدم که زنم کيرمو با چاقويی که دستش بود بريده. هرچی خون تو بدنم بود با شدت داشت از نصفه کيرم که هنوز به بدنم آويزون بود ميزد بيرون.اومدم سرمو بيارم بالا که فقط تونستم دست زنمو ببينم که رفت بالاو اومد پايينو چاقو رو تا ته کرد تو شيکمم.يه آخ بيشتر نتونستم بگم.کامل شل شده بودمو تنها چيزی که ميتونستم ببينم دستای زنم بود که با دوتا دستش دسته چاقو رو گرفته بودو دستاشو ميبرد بالاو با شدت مياورد پايينو چاقو رو ميکرد تو سينمو در مياورد.تمام تختو بدنمو حتی کل لباسامو صورت زنم غرق در خون شده بود.آخرين چيزی که حس کردم اين بود که زنم چاقو رو کرد وسط سينمو تا ته فشار داد تو ولی اينبار در نياوردو چاقو رو همونطور که اون تو بود ميچرخوندو من فقط ميتونستم دل و روده و گوشتايی که تو بدنم بودو ببينم که تيکه تيکه داشت از بدنم ميومد بيرون.چشمامو بستمو هر کاری کردم ديگه نتونستم باز کنم.

٭ تقلا
عجب روز مزخرفی بود مثله اکثر روزا.همه چيز تکراری شده بود.هی از خودم می پريسدم من اينجا چيکار ميکنم٫اصلا من برای چی بدنيا اومدم.نميدونستم بايد از مامان بابام تشکر کنم که منو به اين دنيای مزخرف آوردن يا اين کارشونو يه خودخواهی احمقانه بدونم.همش تو اين فکرو خيالا بودم که يهو به فکرم رسيد که فيلميو که تازه از يکی از دوستام گرفته بودمو ببينم که از اين فکرو خيالا يه باره ديگه هم فرار کرده باشم.هر چی دنبال فيلمه گشتم پيداش نکردم.کشوهای کمدو همرو زيرو رو کردم ولی نبود.ديگه اعصابم داشت خورد ميشد ولی فيلمه نبود که نبود.يهو به فکرم رسيد که برم از خواهرم بپرسم ببينم اون ميدونه کجاست يا نه.همين جور يوری يوری رفتم بالاو رسيدم به دم در اتاقش.تا دستمو بردم بالا که دستگيره درو بگيرمو درو باز کنم احساس کردم از تو اتاقش يه صدايی داره مياد.از تمام فکرايی که تو کلم بود اومدم بيرونو همه حواسم يهو رفت بسمت اتاق خواهرم.دولا شدم که از توی سوراخ کليد در تو رو ببينم چه خبره ولی طبق معمول خواهرم شورتشو که تازه شسته بود آويزون کرده بود به در اتاقشو من هيچی نميتونستم ببينم.لای درو نگاه کردم ديدم از اونجا هم نميشه تورو ببينم چون در کاملا بسته بود.ديگه داشت کفرم در ميومد چون ميخواستم ببينم اون تو چه خبره.تنها راهی که بنظرم رسيد که بتونم اون تورو ببينم از لای درز پايين در بود.رو زمين دراز کشيدم و با هر زحمتی که بود تونسيتم يه سايه هايی تو اتاقش ببينم.يه چند دقيقه ای طول کشيد تا تونستم موقعيت خواهرمو تو اتاقش بفهمم.مطمئن شدم که پشته تختش اون ور اتاقه٫برای همين تصميم گرفتم درو آروم باز کنم.از اونيم که منو ببينه زياد نميترسيدم چون ميتونستم بگم ببخشيد که در نزدمو اومدم تو٫همين.پاشدم وايسادم٫دستمو بردم بالا و آوردم پايينو دستگيره درو گرفتمو آروم لای درو باز کردم.چون صدای موزيک مرلين منسون بلند بود متوجه صدای بازشدن در نشد.آروم وارد اتاق شدم.ديدم درست حدس زده بودم.پشت تختش اونور اتاق رو زمين نشسته.دولا شدمو چهار دستو پا آروم آروم خودمو تا جايی که تونستم بش نزديک کردم.سرمو که آوردم بالا ديدم داره با تلفن حرف ميزنه.از اون زاويه فقط تا زانوهاشو تونستم ببينم.سرمو کج کردم تا بتونم روناشم ببينم.باسنشو گذاشته بود رو زمينو زانوهاشو جمع کرده بود تو سينش.با دسته راستش گوشی تلفنو گرفته بودو با اون يکی دستش٫دست ميکشيد به روناش.با کف دستش آروم ميزد زيره رونای خودش که بلرزه.تا جايی که ميتونستم خودمو کج کردم که بتونم بالا تنشم ببينم.اولين چيزی که به چشمم خورد سينه هاش بود که از زيره کرستش اومده بود بيرون.کرستشو با دستاش داده بود بالاو سينه هاش از زيره کرستش اومده بود بيرون.از بغل که يستوناشو هاشو ديدم نوک سينه هاش اولين چيزی بود که نگاه منو به خودش جذب کرد.پستوناش تقريبا از پايين شونهاش شروع شده بود و مثله يه نيم دايره اومده بود پايين و سرش رفته بود بالا.اون لحظه خيلی دوست داشتم دستمو کامل باز کنمو کل سينشو اگه بتونم يا نوک ۵ تا انگشتم بگيرمو آروم دستمو جمع کنمو نوک سينشو با نوک انگشتام فشار بدم.نوک سينش خيلی سربالا بود.يه دايره قهوه ای بود که دورش پسری خطهای کجو مووج بود٫وسط اين دايره قهوه ای هم يه چيزه ۱-۲ سانتی دراز اومده بود بيرون که همون نوک پستوناش بود.سرمو آوردم پايين تر ديدم داره با کمرش ور ميره.نميدونم پای تلفن چی بش داشتن ميگفتن که هی خواهرم ميگفت:آره٫ميخوام٫الان لخته٫آه٫بمالمش يا فشارش بدم؟...فهميدم که هر کی هست داره به خواهرم ميگه که لخت شه و بدنشو بماله و براش تعريف کنه.تو اين فکرا بودم که يهو ديدم خواهرم دستشو برد زيره باسنش.با هر ۵ تا انگشتش سعی ميکرد کل باسنشو تو دوتا دستش فشار بده.با اون دستشم که گوشی تلفنو گرفته بودم با آرنجش لای پستوناشو ميماليد.چشماشو بستو آروم پاهاشو دراز کردو شورتشو لوله کردو يواش از پاش دراورد.از بغل که داشتم ميديدم کنار کمرش يه خط افتاده بود که معلوم بود کسش از اونجا شروع ميشه.اول با انگشت وسطش آروم با لبش يکم بازی کردو شروع کرد انگشتشو ليس زدن.بعد دستشو برد سمت لای پاش.چون پاشو تو سينش دوباره جمع کرده بود معلوم بود که کسش کامل باز شدهو از لای پاش زده بيرون.همون جور تقريبا رو زمين دراز کشيدو پاهاشو داد بالا که بيشتر بهش خوش بگذره.خواهرم زياد با تلفن حرف نميزد و برای همين من حدس زدم که اون يارو از اونور خط داره بش ميگه چيکار کنه.لنگاشو کامل داده بود بالاو دستشو از کنار پاش برده بود گذاشته بود رو کسش.مثله کرم رو زمين ميلوليدو لای پاشو بازو بسته ميکرد.هر ۵ تا انگشت اون دستشو که خالی بودو ميکرد تو دهنش که خيس شه و از گردنش شروع ميکرد خودشو دستمالی کردن تا کسش.با دستش اونقدر محکم ميزد به زيره باسنش که پستوناشم باش ميلرزيد.من کسشو خوب خوب نميتونستم ببينم ولی خط کونش قشنگ معلوم بود.روناش گوشتالوو خوش خوراک بود.بدن لختشو ميماليد به زمينو آخو اوخ ميکرد.مثله اينکه اون کسی که از اونور داشت باش حرف ميزد بش گفت که يه چيزی ورداره بماله به کسش چون خواهرم دستشو دراز کردو از روی ميزش يکی از شمعهاشو ورداشتو لای پاشو بيشتر باز کردو شمعو آروم آروم مالوند روی کسش.پاشو باز ميکردو شمعو ميذاشت لای پاشو ٫پاشو ميبست که کلفتی شمعو لای پاش حس کنه.کمرشو بالا پايين ميکرد که کسش بيشتر وجود شمعو رو خودش حس کنه.هی ميگفت:کس٫کسمو ميخوای؟٫کس لخت تپلمو ميخوای جر بدی؟٫کسم قلمبه از لای پام زده بيرون چيکارش کنم عزيزم؟...نميدونم چيشد که حواسم يهم رفت به حرفايی که ديدم داره ميزنه.تا حالا همش داشتم به خط کونشو قلمبگی کس لختشو پستوهای آويزونش نگاه ميکردم ولی يدفه رفتم تو فکر اينکه با کی داره اينجوری حرف ميزنه٫برای کی پای تلفن لخت مادرزاد شده و کی داره بش ميگه با کسش چيکار کنه.اين فکرا انقدر تو فکرم اومدو اومد که خود بخود همون چهار دستو پا آروم آروم برگشتم عقبو لای درو يواش باز کردمو از اتاق اومدم بيرون.از پله ها اومدم پايينو رفتم تو اتاقم.آخه کی ميتونست با خواهرم اين رابطه رو داشته باشه.من چنبار خواهرمو با چنتا پسر ديده بودم ولی با هيچ کدومشون اينجوری نبود ديگه.اولين باری که با يه پسر ديدمش دقيقا روزی بود که ابروهاشو مثله نخ ورداشته بودو جلوی موهاشو شرابی کرده بودو ريخته بود تو صورتش.دقيقا همون روز بش گفتم تو هم رفتی تو اين خطها؟که همون روز ديدم که يه پسره اومده دم کلاس دنبالش.من تا حالا چيزی بش نگفته بودم و اصلا بروی خودمم نياورده بودم که چه چيزايی ازش ميدونم ولی اينبار فرق داشت.کسشو قشنگ لخت کرده بود برای يکی پای تلفنو داشت از لای پاشو٫چوچول خيس کسش برای يارو ميگفت.اون روز گذشت و من همش تو اين فکر بودم که چجوری بفهمم با کی اين رابطرو بر قرار کرده.تقريبا ۱ هفته سعی کردم هر جا که ميره تعقيبش کنم که ببينم کی باهاشه.بعد از يک هفته تعقيبو گريز بالاخره فهميدم که با يکی از صميمی ترين دوستام با هم ريختن رو هم.اون لحظه ای که اين مسئله برام ثابت شدو هيج وقت يادم نميره.آخه من به دوستم خيلی اطمينان داشتم.اونقدری که خيلی وقتا از اون خواهش ميکردم که بره دنبال خواهرمو باهم مهمونی برنو کلا از همه نظر بش اطمينان داشتم.ولی اونا سوءاستفاده کرده بودن.اولش که فهميدم که خواهرم برای دوست خودم پای تلفن لخت شده و شمعو گذاشته لای پاشو کسشو بياد دوستم ميماله خيلی عصبانی شدم ولی خيلی سريع عصبانيتم فروکش کرد.خيلی سعی کردم اون حالت خشممو نگه دارم ولی نميدونم چرا درک اين مسئله زياد برام سخت نبود.از اون روز تنها کاری که تونستم بکنم اين بود که با دوستم کمتر حرف بزنمو اونو با خواهرم تنها بذارم.همش سعی ميکردم سر خودمو با چيزای ديگه گرم کنم که از حقيقتی که وجود داشت فرار کنم ولی ديگه نميشد.ديگه نميتونستم جلوی خواسته خودمو بگيرم.ديگه قدرت مخفی کردن اين حقيقتو نداشتم که:منم خواهرمو ميخوام.از وقتی لخت خواهرمو ديدمو از اون لحظه ای که ديدم شرتشو دراوردهو داره کسشو ميماله منم تو اين فکر بودم که پس چرا من با خواهرم نباشم.ميخواستم يه نقشه بکشم که ۱۰۰٪ به خواستم برسم.من کس ميخواستم حالا فرقی نداشت اگه کس دختره غريبه باشه يا کس خواهرم.تقريبا مدت زيادی طول کشيد که بتونم يه نقشه بکشم.خيلی رو نقشم کار کردم.سعی کردم تمام جزئياتشو چند بار مرور کنم که يه نقشه کامل از آب در بياد.تقريبا ۲-۳ روز کامل طول کشيد که بالاخره نقشم کامل شد.روز نقشمو روزی گذاشته بودم که ميدونستم خواهرم يه پارتی دعوته.اون روز زياد دور نبود.شبا خوابم نميبرد و همش تو فکرو خيال تو کلم بود تا اون روز بالاخره رسيد.صبحش از خونه رفتم بيرونو عصر بعد از اينکه خواهرم رفته بود دنبال يکی از دوستاش که از اونجا دوتايی باهم برن مهمونی برگشتم خونه.اول نشستم رو مبلو پاهمو گذاشتم رو ميز کنار مبل.يه نيم ساعتی به سقف نگاه کردمو يه نفس عميق کشيدمو آماده شدم.چند ساعت وقت داشتم که کارامو طبق نقشه عملی کنم.اول رفتم از رو سکوی آشپزخونه ۳-۴ تا شاخه گل رزی رو سر راه خريده بودم. ورداشتمو رفتم تو اتاقه خواهرم.پرده های اتاقشو کامل کشيدم٫رفتم سمت ظبطشو موزيک مريلين منسونو با صدای خيلی بلند روشن کردمو رفتم نشستم رو تختش.همونجور که نشسته بودم رو تختش اول يذره با موزيک با دستام رقصيدم.سعی ميکردم منم با موزيک بلند بلند بخونم.اين کار منو مست ميکردو به حالتی ميرسوند که خودمو خودم يکی ميشديم.با اين کار به لحظه ای ميرسيدم که دنيا و خواسته هامو ديگه نمی خواستم بلکه اونا رو خودم ميديدم.خودمو خواسته خودم ميديدم٫ديگه اون من نبودم که خواسته ای داشته باشم٫اون خواسته های من بودن که منو ميخواستن که باشن.هر چی بيشتر خودمو تو موزيک مريلين منسون غرق ميکردم بيشتر چشمام بسته ميشد٫کم کم حس کردم که مرز خواستن رو هم پشت سر گذاشتم و به اين رسيدم که : منشاء رنج٫تمايله.پس اگه ميتونستم تمايل به خواهرمو در ورای خواستم قرار بدم پس ميتونستم به خواهرم برسم بدون اينکه رنجی بکشم و عذاب وجدانی بياد سراغم.اون روز روی تخت خواهرم اونقدر خودمو تا بلند ترين قله عشق به خواهرم پايين آوردم که ديگه هيچی برام مهم نبود بجر يک چيز و اونم:سکس با خواهرم بود.چشمامو يهو باز کردم٫پاشدمو اون چنتا شاخه گل رز رو پر پر کردمو گلبرگاشو ريختم رو تختش.از تو کشوی ميزش ۷ تا شمع ورداشتمو روشن کردمو گذاشتم دور تا دور تختش.او توی يخچال اتاقش يه شيشه ودکا ورداشتم.کاسه کنارشو پر از يخ کردمو شيشه ودکا رو گذاشتم توش که خنک بمونه.با موزيک ميخوندمو تو اتاق ميرقصيدمو همه چيزو آماده ميکردم.جاهايی که مرلين منسون جيغ ميکشيد و ميگفت:٬من بنده آفريننده ای که اصلا وجود نداره نيستم٬ منم سعی ميکردم صدامو مثله اون کنمو منم باش داد بزنم.احساس ميکردم اون داره حرفای منو ميزنه.حرفای که از کوچيکی باشون جنگيده بودم.چيزايی که هميشه باعث ميشد فکر کنم آيا من يک احمقم که اسير ساده ترين باور روحمم که تصور ميکنه اسير جسممه يا نه من آزادم و اونقدر جسارت دارم که بتونم قبل از خواستن٫با رنج تمايلاتم رو برو بشم؟ اون روز٫روز جنگ من بود.من بايد برای رسيدن به ٬هيچی٬ ميجنگيدم و خواهرم بهترين قربانی اين نبرد شده بود.اين فکرا تو کلم بودو کارامو ميکردم.کم کم ديديم حالت جنون بهم دست داده٫ولی من به اين حالت نياز داشتم تا بتونم به خواهرم برسم.ديدم دارم تو اين مبارزه کم کم شکست ميخورم٫نياز به نيروی کمکی داشتم.هيچی بنظرم نميومد بغير از يه بطر کامل مشروب.دوباره رفتم سر يخچال خواهرم که ديدم يه بطر تقريبا پر٬تکيلا ٬ تو يخچالشه.اونو ورداشتمو بدونه ليوانو گيلاس همينجوری سر کشيدم.ديگه وقت اون رسيده بود که هر کاری که دوست دارم بکنم ۲-۳ دقيقه طول کشيد که حدودا نصف بطريو خوردم.چشمامو که باز کردم ديدم دنيا جلوی روم وارونه شده٫حتی نميتونستم دستمو بيارم پايين که شيشه رو بذارم رو ميز يا رو يخچال.همون جا رو زمين نشستم.دستامو مشت کردمو چنان محکم کوبيدم به زمين که تو اون حال از درد دستم شکه شدم.فقط يادمه که با خودم يه جمله گفتمو پا شدمو با قدرت هر چه تمام تر منتظر خواهرم شدم و اون جمله اين بود:اگه من واقعا سکس با خواهرمو ميخوام پس بايد با اون باور احمقانه ای که ميگه ٬نه٬ رودرو ميجنگيدم.تو اتاق يوری يوری ميرقصيدمو کل شيشه عطر مورد علاقمو که با خودم آورده بودم تو اتاق خواهرمو تو اتاقش خالی ميکردم.اون روز٫روز تصفيه حساب من بود.تو اون حالو هوا بودم که يهو ماشين خواهرمو از پشت پنجره ديدم که داره مياد سمت خونه.اصلا بروی خودم نياوردمو منتظر شدم که خودش بياد بالا.مثله اينکه اون موقع شب اون صدای موزيک براش خيلی تعجب انگيز بود٫وارد خونه که شد در خونه رو بستو از پله ها بدو بدو اومد بالا.تعداد قدماشو شمردمو تا رسيد دم در اتاقش قبل از اينکه اون درو باز کنه خودم يهو در براش باز کردم.تا درو باز کردم ديدم پشت در وايساده و دستش هميجوری بالا مونده از تعجب.تقريبا ۱ دقيقه اول هيچ حرکتی نکرد.بعد آروم آروم اومد تو اتاق٫کيف کوچيک سفيدشو انداخت رو زمين٫اين ورو اونرو نگاه کرد که يهو چشمش افتاد به گلبرگای روی تختش.تازه بعد از چند دقيقه فقط تونست بگه:وای.همونجوری اومد سمت تختشو نشست رو تختش.بدون اينکه به من نگاه کنه به شمعهای دور تخت نگاه ميکردو اونارو ميشمرد.منم کنارش بغل تخت وايساده بودم.هم داشتم به خواهرم نگاه ميکردمو هم انتظار رسيدن اون لخظه ای که منتظرش بودمو ميکشدم.خواهرم از رو تخت بلند شدو کنار من وايساد.اول فکر کردم اون لحظه ای که ميخواد سرشو بياره بالا اون لحظه ايه که من منتظرشم ولی نه.بازم بايد صبر ميکردم.اون لحظه اون لحظه نبود که من دنبالش بودم.سرشو آورد بالاو منو ديد که دارم يجوره ديگه بش نگاه ميکنم.خيلی راحت ميشد از چشماش خوند که ترسيده.ولی اصلا بروی خودش نياورد.رفت سمت کمد که لباساشو عوض کنه که مثلا منم از اتاق برم بيرون.ولی من همينجور نگاش ميکردم و برای اون لحظه ای که دنبالش بودم ثانيه شماری ميکردم.مطمئن بودم که اون لحظه ميرسه چون اون شب من حاکم بودمو دنيا و زمان محکومهای من بودن و نه بالعکس.شروع کردم با آهنگ آروم آروم خودنن.خواهرمم آروم آروم داشت خيالش راحت ميشد که بوی جذاب عطری که تمام اتاقو بطور وحشتناکی گرفته بود اعتماد خواهرمو به خودش جلب کرد.خواهرم به بوی عطر اعتماد کردو خودشو به اون سپردو چشمامشو بست که از بوی عطر لذت ببره.چشماشو که کامل بست من يهو يه تکونی خوردم.تمام بدنم شروع کرد به تکون خوردن.از درون احساس غرش کردم٫نفسم تندتر شدو يه چيزی از يه جايی بهم دستور داد:٬حالا٬.منم از درون يه فرياد کشيدمو دهنمو بازتر کردم که بتونم راحتتر نفس بکشم.به پاهام نگاه کردمو بشون گفتم:٬حالا٬ به دستام نگاه کردمو به اونها هم گفتم:٬حالا٬.پاهامو بلند کردمو يه قدم بلند ورداشتم که به خواهرم نزديکتر بشم.سرمو آوردم بالا ديدم دقيقا پشت سر خواهرم وايسادم.چشمامو با قدرت باز کردم٫دندونامو به هم فشار دادمو دستمو بردم بالاو سرمو يکم بردم عقب.پنجه هامو به هم فشار دادم٫از اعتماد خواهرم به بوی جذاب عطر سوءاستفاده کردمو در يک لحظه با تمام قدرتم کوبيدم پشت گردنش.اونقدر محکم کوبيدم به گردنش که از همون جا پرت شد رو تخت.تا اومد دهنشو باز کنه از پشت جلوی دهنشو گرفتمو سرشو فشار دادم رو تخت.از پشت رو کمرش نشستم که نتونه زياد تکون تکون بخورهو يکم دولا شدمو با هر دوتا دستام جلوی دهنو دماغشو گرفتم.يذره که اينجوری گرفته بودمش ديدم انگار هنوز داره دستو پا ميزنه برای همين آرنجمو گذاشتم روی نقطه حساس پشت گردنش و تا ميتونستم فشار دادم که نتونه ديگه تکون بخوره.هيچ صدايی بغير از موزيک مرلين منسون تو اتاق نميومد.خواهرم که بدون سروصدا فقط داشت دستو پا ميزد منم که داشتم انجام وظيفه ميکردم و صدايی ازم در نميومد.انقدر خواهرم دستمو محکم گاز گرفته بود که از کنار دستم همينجور داشت خون ميومدو خونشم بند نميومد.سرمو گرفته بودم بالاو بدونه اينکه بش نگاه کنم با تمام قدرتم جلوی دهنشو گرفته بودم که نتونه نفس بکشه.يهو احساس کردم سرم داره ميلرزه و قلبم داره از دهنم ميزنه بيرون.تنها چارش يه فرياد بود.از ته دل٫از جايی که همش ميگه ٬نه٬ چنان فريادی کشيدم که ناخودآگاه در يه لحظه بخودم اومدم و سرمو آوردم پايينو ديدم خواهرم ديگه تکون نميخوره.يزره تکونش دادم ولی ديدم هيچ واکنشی از خودش نشون نميده.اولين چيزی که به فکرم رسيد اين بود که دستمو يکم از جلوی دهنش بکشم کنار که ببينم چيکار ميکنه.همين کارو هم کردم ولی هيچ عکس العملی از خودش نشون نميداد.از پشت چنتا زدم تو سرش ولی همينجور افتاده بود روتخت.ديدم بهتره که برشگردونم.موهاشو کشيدمو برشگردودنم.تا هوای تازه به بش خورد ديدم يهو چنتا نفس عميق کشيدو شروع کرد به سرفه کردن.پشت سر هم سرفه ميکرد و همه تلاششو ميکرد که از هوايی که بش رسيده بود کمال استفاده رو بکنه و تا ميتونه نفس بکشه.منم که ديدم اينجوريه سريع از روش پاشدمو رفتم سمت اون مشروب ٬تکيلايی٬ که تو يخ گذاشته بودمش.سريع يذرشو خودم خوردمو يکمشو ريختم تو يه گيلاسو برگشتم رو تخت.تا اومدم برم رو تخت ديدم خواهرم داره بزور چشماشو باز ميکنه که منو ببينه منم قبل از اينکه اون منو ببينه رفتم بالای سرشو با يه دستم اين ورو اونوره دهنشو گرفتمو سعی کردم بزور دهنشو باز کنم که مشروبو بريزم تو دهنش ولی ديدم نميشه.خيلی تقلا ميکردو تکون ميخورد و منم با يه دست نميتونستم دهنشو باز نگه دارم.برای همين گيلاس مشروبو گذاشتم بالای تختو رفتم سراغ چيزی که از قبل آماده کرده بودم.گذاشته بودمش زيره تخت که اگه لازم شد ازش استفاده کنم و حالا واقعا لازم شده بود.اون چيزی که زيره تخت قايم کرده بودم يه دستبند بود.دستبندو ورداشتمو برگشتم رو تخت.خواهرم تا اون دستبندو تو دستم ديد تو اون حالی که داشت يهو زد زيره گريه و فقط گفت:بم بگو چرا؟بش گفتم:خيلی وقتا بايد باشی که بودنتو بشه حس کرد ولی بعضی وقتا برای همين بودن بايد بهای نبودن رو بپردازی.اينو گفتمو رفتم رو تختو بالای سرش نشستم.دستاشو بزور گرفتم ولی انگار نيازی به اين کار نبود چون هيچ مقاومتی نميکرد.دستاشو از پشت به هم بستمو گيلاس نصفه مشروب از بالای تخت ورداشتمو دولا شدم که دهنشو باز کنم که بريزم تو حلقش.ديدم بزور تمام انرژيشو جمع کردو با صدای گرفته گفت:بهای اثبات نبود تو قربانی کردن منه؟منم برای آخرين بار بش جواب دادم و گفتم:اين پايين ترين مرحله قله بلند نبودنه.بعد يک لحظه مکث کردمو بهش اجازه دادم که بين نبودن و نبودن خودش٫يکيو انتخاب کنه که ديدم هيچ کدوم رو انتخاب نکردو زد زيره گيلاس مشروب و با زيان بسته و گلوی خونی نشون داد که اون هنوز نبود نبودن رو ميخواد نه خود نبودن رو.بش نگاه کردمو منم با همون زبون خودش بش گفتم:ولی امشب من تصميم ميگيرم نه تو ای احمق.همون جا روی تخت برش گردودنمو با آرنجم چنتا محکم زدم رو گردنش که ديدم يهو بيهوش شد.منم که ديدم ديگه هيچ تکونی نميخوره کارمو شروع کردم.اول همون لباس کوتاه خوشگلشو که تو مهمونی پوشيده بودو و انقدر سرفه کرده بود خونهای تو گلوش يقشو خونی کرده بودو براش دراوردم.يه کرست فنری تنگ پوشيده بود که مثله همون موقع که پای تلفن ديده بودمش کرستشو دادم بالاو سينه هاشو از زيرش انداختم بيرون.اونقدر سينهاش گوشتالو بود که همش براحتی از سوتينش بيرون نميومد.برای همين سينه هاش به دو قسمت تقسيم شده بود.اون نوک قهوه ای پستوناش منو قشنگ ياد اونروز مينداخت.گردنشو کج کردمو سرمو بردم پايينو از زيره گوشش تا پايين نافشو که لخت بودو ليس زدم.لاله گوششو با نوک دندونام يه گاز کوچولو گرفتمو کل گوششو کردم تو دهنم.چه گوش خوشمزه ای داشت.نوک زبونمو تند تند توی گوشش ميچرخوندم.از اين کار خيلی خوشم ميومد.بعد رفتم سراغ گردنش.رو گردنش جای چنتا کبودی بود که معلوم بود که نفرات قبلی به گردنشم رحم نکردنه بودن.چشمامو بستمو خيلی آروم دوره گردنشو ميليمتر به ميليمتر خيلی آروم ليس زدم.چند دقيقه ای طول کشيد که تصميم گرفتم برم سراغ پستونای بزرگش.اول بوسش کردم.بعد با دو تا دستام کل سينه هاشو تا جايی که ميتونستم تو دستام گرفتمو آروم آروم لای انگشتام فشار ميدادم.بعد فشارمو هی بيشترو بيشتر کردم٫اونقدر که احساس کردم الان بايد دردش بياد برای همين دولاتر شدمو دهنمو تا جايی که ميتونستم باز کردمو سينهاشو کردم تو دهنم.نوک نرمالوی پستوناشو گرفته بودم لای دندونامو آروم فشارش ميدادم.اونقدر اون دايره قهوه ای نوک سينه هاشو مک زده بودم که سرخ سرخ شده بود.بعد رفتم سراغ شيکمشو تا نافشو همرو خوردم.از اين که هيچ تکونی نميخوره لذت ميبردم.هر کاری که ميخواستم ميتونستم باش بکنم.رفتم پايين تر رسيدم به مينی ژوپش.از زير دستمو بردم زيره باينشو زيپ دانمشو آروم کشيدم پايين.مچ پاهاشو گرفتمو پاهشو آوردم بالاو جمع کردم تو سينش.با اون يکی دستم دامنشو از پاش دراوردمو رسيدم به شرتش.يه شرت مشکی توری خطی پاش بود اون شب.موهای کوسش از بالای شورتش زده بود بيرون.از روی شرتش قشنگ ميشد کسشو ديد.کسش يکم قلمبه بود و خط وسط کسش اولين چيزی بود که توجه منو به خودش جلب ميکرد.چوچول کسشم از روی شورت معلوم نيود ولی قلمبگی کسش خيلی واضح بود.خواستم شورتشو بکشم پايين که يهو يه احساسی اومد سراغم.هميشه ميخواستم مرز بين من و تو بودنو وردارم.هميشه به اين فکر ميکردم که من منم٫تا زمانی که من باشم و تو تويی تا زمانی که تو ٫ تو باشی.پس اگه نه من ٫من باشمو و نه تو٫تو باشی در نتيجه من هم منم و هم توام و توام هم تويی و هم منی.خيلی وقت بود که سعی ميکردم حس کنم که نه من هستم و نه تو٫در اصل هيچ کس نيست.حالا که هيچ کس نيست پس من چه منيم که از اين من تو بودن٫بوجود اومدم!.فکر ميگه که من منم پس اگه واسطه يا عامل فکر رو ميتونستم وردارم ديگه من٫من نبودم.اون شب و تو اون لحظه تونستم به اين برسم و من ديگه من نبودم.ولی خواهرم بهوش نبود که بش بگم من فهميدم که چجوری من نباشم پس توام تو نباش.برای همين من بايد اون ميشدم.پس رفتم سر ميز توالتش.کشوی لوازم آرايششو باز کردم.اول کرم پودر صورتشو ورداشتمو صورتمو حسابی پودری کردم.بعد رفتم سراغ خط چشمش و دوره چشمامو خط چشم کشيدم.سايشو ور داشتمو بالای چشمامو کاملا با سايه چشمش آرايش کردم.مژه هام عين خودش بود پس نيازی به دست زدن نداشت.تيغ ابروشو ورداشتمو ابروهامو خيلی با حوصله عين خودش زدم.اين ورو اونور کشوشو گشتم تا تونستم رژ لبيو که هميشه استفاده ميکنه رو پيدا کنم.داشتم رژ لب ميزدم که چشمم افتاد به خط لبش.عين خودش خط لبم زدمو خودمو عين خودش کردم.سرمو آوردم بالا و تو آينه موهامو ديدم.موهامو باز کردمو ريختم رو شونهام.بعد رفتم سراغ خواهرم.شورتشو آروم از پاش دراوردمو خودم پوشيدم.از تو کمدش يه سوتشنم ورداشتمو بستم به خودم.با نازو عشوه رفتم جلوی آيينه قدی اتاقش وايسادمو زبونمو دراوردم.اول لبای خودمو خوردم.خيلی آروم پشتمو کردم به آيينه و کون خودمو ديدم.عين کون خواهرم برامده و کردنی بود.تا حالا خودمو انقدر خوشگل نديده بودم.با گردن خودم يکم بازی کردمو دستمو بردم لای پام.لای پام هيچی احساس نميکردم.يزره مثله کرم خودمو تکون تکون ميدادمو صورتمو چسبوندم به آينه و شروع کردم از خودم لب گرفتن.زبونمو ميماليدم به آينه که مثلا يکی ديگس داره زبونمو ميخوره.ناخودآگاه يدستمو آوردم بالا و گذاشتم رو سينه هام.سينه هام خيلی بزرگو گوشتالو شده بود.آينه رو بغل کردمو خودمو مالوندم بش.بعد خودمو کشيدم عقب و از نزديک خودمو تو آينه نگاه کردم.تو اون لحظه ميخواستم يکی منو دستمالی کنه ولی کسی نبود برای همين بايد خودم اين کارو با خودم ميکردم.آينه رو بغل کردمو آروم بردمش پشته تخت.گذاشتمش کنار تختو رفتم سراغ بقيه مشروبه.چنتا گيلاس برای خودم ريختمو همشو تا آخر خوردم٫دوباره برگشتم پيش آينه و پشت تخت کنار آينه نشستم رو زمين.اول انگشتمو کردم تو دهنمو با زبونم بازی بازی کردم.ناخودآگاه احساس کردم نوک سينه هام شق شده.سوتينمو تا نصفه زدم بالاو نصفه سينه هامو انداختم بيرون.با نوک خيس انگشتم با نوک سينه هام ور رفتم.چشمامو نميتوستم باز کنم و فقط ميخواستم يکی از سر تا پامو دستمالی کنه.زانوهامو جمع کردم تو سينمو با دستم دست کشيدم به رونام.چنان محکم ميزدم به رونام که گوشتای رونم همه ميلرزيد.لای پامو باز کردمو با انگشتام با لای لخت پام بازی کردم.بعد يهو گوشی تلفنو ورداشتم.شنيدم که يکی داشت قربون صدقم ميرفت.يکی که ميشناختمش داشت قربون صدقه سينه هام ميرفتو ازم ميخواست که براش لخت شمو خودمو دستمالی کنمو براش تعريف کنم.بهم ميگفت که با نوک سينه هات بازی کن و همشو بگير تو مشتتو بمال.منم هر کاری اون ميگفت ميکردم.اونقدر با گردنو زيره پستونامو لای پام بازی کرده بودم که ديگه داشتم ديونه ميشدم.من زياد حرف نميزدم فقط ميگفتم: نرمه٫داغه وای کاش الان اينجا بودی بم ور ميرفتی.دو تا پاهامو آوردمو بالاو شرتمو از پام دراوردم که لخت لخت شم براش.يهو گفت:يه چيزی وردار بمال به لای پات که خوشت بياد.منم دستمو دراز کردمو از روی ميز يه شمع ورداشتمو گذاشتم لای پام.پامو باز ميکردمو٫شمعو ميذاشتم لای پامو بعد پامو ميبيتم که وجودشو بيشتر لای پام حس کنم.وای خيلی خوشم ميومد.مثله کرم رو زمين ميلوليدم که بيشتر بهم خوش بگذره.ديگه آخو اوخم درومده بود.همينجور که چشمامو بسته بودمو خودمو ميمالوندمو لای پامو هی بازو بسته ميکردم که اون شمعه بيشتر به لای پام ماليده بشه بهش گفتم:کس٫کسمو ميخوای؟٫کس لخت تپلمو ميخوای جر بدی؟٫کسم قلمبه از لای پام زده بيرون چيکارش کنم عزيزم؟ اينا رو که گفتم احساس کردم يکی چهار دستو پا نشسته کنار تختو داره منو نگاه ميکنه.اول بروی خودم نياوردم ولی بيشتر احساس کردم که يکی يواشکی داره نگام ميکنه.همونجور که گوشی تلفن دستم بود يه نفس کوچولو کشيدمو سرمو آوردم بالا.هنوز سرمو کامل بالا نياورده بودم که ديدم از پشت سرم بطری مشروب تو سرم خورد شد.اولش سرم يکم گيج رفت ولی تا اومدم چشمامو باز کنم ديدم سرگيجم بيشتر شدو افتادم رو زمين.قبل از اينکه چشمام بسته شه احساس کردم کنار سرم داغ شده.چشمامو بزرو نيمه باز نگه داشتم و فقط تونستم ببينم که دوره سرم غرق خونه.اينو ديديمو چشمام بسته شد.هيچی حس نکردم تا اينکه نميدونم بعد از چه مدت چشمام بزور باز شد.تنها چيزی که تونستم ببينم يه دنيا خون بود که روی زمين ريخته شده بود.اومدم دستامو تکون بدم ولی حس کردم دستام با يه چيزی بسته شده.بعد سعی کردم دهنمو باز کنم ولی هر کاری کردم نشد.سرم گيج رفتو دوباره بيحال تر از دفعه قبل شدم.از سرم شر شر خون ميمدو من همه چيزو تارو تار تر ميديدم.احساس کردم تمام بدنم سردو بيحال شده.خيلی آروم چشمام داشتن بسته ميشدن.ديدم ديگه طاقت مقاومت ندارم.دستمو يواش تکون دادم ولی چيزی حس نميکردم.آخرين کاری که تونستم بکنم اين بود که به بدنه خودم دست بزنم ولی ديدم اصلا بدنی نيست.چشمام بسته شدو ديگه هيچی نفهميدم.نميدونم چقدر طول کشيد که حس کردم دارم پرواز ميکنم.از جام بلند شدم.خواهرمو ديدم که تقريبا لخت روی تخت افتاده ولی از خودم خبری نبود.رفتم جلوتر که خواهرمو از نزديک ببينم.نزديکتر که شدم تصميم گرفتم چشمامو بازو بسته کنم که بتونم همه چيزو بهتر ببينم٫بخاطر همين تو يه لحظه چشمامو بستمو با تمام قدرتم يهو باز کردم.آب دهنمو نميتونستم قورت بدم.باورم نميشد چی دارم ميبينم.چشمام داشت از حدقه در ميومد.چون ديگه هيچی نميديدم.فقطو فقط هيچيو ميديدم.تا حالا همه چيزو ميديدم٫برای همين يه چيزی هميشه بود که ببينم٫ولی اون لحظه چيزی نبود که ببينم٫چون چيزی نبود که ببينم پس همه چيزو ميديدم.من اون لحظه تونستم همه چيزو در يک چيز ببينم و اون چيز هيچی بود.چون من هيچی نميديدم و فقط هيچيو ميديدم.در اون لحظه بين خواستن و ميل به خواستن فرقی نبود.نميدونستم بعدش بايد چيکار کنم برای همين چشمامو دوباره بستم ولی اينبار باز نکردم.چون نخواستم که ببينم و گذاشتم که منو ببينن.اينبار از شدت شک و ترس با صدای بلند چنان فريادی کشيدم که هيچ کس صدامو نشنيد.دهنم باز مونده بود.از چيزی که اينبار اون داشت منو ميديد بغض گلومو گرفته بود و اون چيز خواهرم بود که دور تا دورش پر از خون بودو همونجور افتاده بود کنار تخت رو زمين.خواستم دستمو تکون بدم که ببينم چی حس ميکنم ولی هيچی حس نميکردم.اون نقطه٫نقطه ای بود که وجود من و خواهرم به هيچ رسيده بود٫من حصار احمقانه دور همه احساساتم مثله حس داشتن سکس با خواهرم رو پاره کرده بودم و به سکس با خواهرم رسيده بودم و تونسته بودم از سکس با اون بيشترين لذت رو ببرم.يه نفس عميق کشيدمو همينطور که به موزيک مرلين منسون گوش ميدادم نفسمو بيرون دادم ٫ فقط حس نکردن رو حس کردم و برای هميشه در دنيای فکر خوابيدم و در دنيای بدون فکر بيدار شدم و ديدم که دارم تقلا ميکنم که نفس بکشم.

 

 

...............................................................................................................

Home